
آمديم از سفر دور و دراز رمضان
پي نبرديم به زيبايي راز رمضان
هر چه جان بود سپرديم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستيم به ساز رمضان
سر به آيينه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نياز رمضان
ديدم اين «قدر» همان آينه «خلّصنا»ست
ديدم آيينهام از سوز و گداز رمضان
بيش از اين ناز نخواهيم كشيد از دنيا
بعد از اين دست من و دامن ناز رمضان
نكند چشم ببندم به سحرهاي سلوك
نكند بسته شود ديده باز رمضان
صبح با باده شعبان و رجب آمده بود
آن كه ديروز مرا داد جواز رمضان
شام آخر شد و با گريه نشستم به وداع
خواب ديدم نرسيدم به نماز رمضان

به گزارش خبرنگار فارس، در دیدار شاعران با رهبری، كه شنبه شب همزمان با میلاد امام حسن مجتبی (ع) برگزار شد، مرتضی امیری اسفندقه قصیده بلندی را درباره انتخابات دهم ریاست جمهوری و وقایع بعد از آن برای رهبر انقلاب قرائت كرد.
در حاشیهنگاری كه پایگاه اینترنتی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در این باره منتشر كرد، آمده است: امیری اسفندقه كه به تعبیر رهبر انقلاب از حلقههای میانی شاعران- كه نه خیلی جوان هستند و نه خیلی پیر- است، كاغذ خود را برای خواندن قصیدهاش باز میكند. آقا از شعرهایش تعریف كردهاند و همه منتظرند كه امشب چه از چنته بیرون میآورد. میگوید شعری را كه در جلسه میخواند، شب قبل از نماز جمعه تاریخی رهبری (29 خرداد 88) سروده است و بالتبع فضا، فضای آن دوره است.
این قصیده كه با شور و حرارت خاصی خوانده میشد بارها مورد تحسین مدعوین و رهبر انقلاب قرار گرفت: «چه قصیده خوب و قوی و خوش مضمونی. خیلی خوب بود.»
ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند
در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند
چیزی نمانده است كه فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصلهات را سرآورند
یك هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یكدیگر آورند
همسنگران به جان هم افتادهاند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند
با دست دوستی نكند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند
فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند
افتادهاند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند
چیزی نمانده است قیامت به پا كنند
خسته شكستهات به صف محشر آورند
تا حل كنند مشكل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند
وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست كه در محضر آورند
در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند
بردار و در كلیله و دمنه نگاه كن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند
در تو مباد مكر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند
نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند
نه نه مباد باز امیر كبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»
نادر حكایتی است مبادا كه بر سرت
یاران بلای حمله اسكندر آورند
ساكت نشستهای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند
در تو مباد جای بدنهای نازنین
از آتش مناظره خاكستر آورند
نه نه مباد مغز جوانان خوراك جنگ
فرمان بده كه كاوه اهنگر آورند
پای پیاده در سفر رزم اشكبوس
فرمان بده كه رستم نامآور آورند
سیمرغ را خبر كن و با موبدان بگو
تا چارهای به دست بیاید پر آورند
با این یكی بگو كه خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند
با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
كاری مكن كه حمله بر این كشور آورند
همسنگران به جان هم افتادهاند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند
مردم كه آمدند به اعجاز رای خویش
از لجههای رنگ، جهان گوهر آورند
مردم در این میانه گناهی نكردهاند
مردم نیامدند تب بر برآورند
ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند كه چشم تر آورند
مردم نیامدند كه بر روی دستها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند
مردم نیامدند كه از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند
مردم نیامدند خدا را عوض كنند
مردم نیامدند كه پیغمبر آوردند
مردم نیامدند بلا شك تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند
مردم نیامدند كه بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند
مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند
مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند
مردم كه هر همیشه فرو دست بودهاند
تا بر فراز دست یكی سرور آورند
مردم نخواستند كه از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند
مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند
مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند كه نامی برآورند
مردم كه پاسدار شكست و درستیاند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند
مردم كه داوران كهنسال و كاهنند
نه مهرههای پوچ كه در ششدر آورند
مردم كه فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم كه آمدند سخن گستر آورند
مردم كه هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم كه آمدند هنر پرور آورند
كوزهگران كوزه شكسته كه قادرند
با یك كرشمه كوزه و كوزهگر آورند
مردم كه آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند
مردم كه آمدند كتاب و كلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند
مردم كه آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند
مردم كه آمدند كه ایران پاك را
بار دگر به نطق سر منبر آورند
همسنگران به جان هم افتادهاند و مات - گیج
تا از كدام سنگر گم سر در آورند
ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما كافر آورند
از راز پاك تو كه همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند
از دست تو مباد برون بیملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند
چاقو نگفت دسته خود را نمیبرد
كاری بكن فرو به رفاقت سر آورند
كاری بكن كه دست رفاقت دهند و پاك
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند
در باختر به یاد تو محفل به پا كنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند
هنگام نطق، بعد سرآغاز نامها
نام تو را در اول و در آخر آورند
ایران من به عرصه دید و شنید قرن
كورت مباد هرگز و هیچت كر آورند
در تو مباد تهمت نكبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند
در تو مباد خیل صراحیكشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند
در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند
ایران من قصیده برایت سرودهام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند
تكرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگكی دیگر آورند
تكرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه كه در حمایت شعر تر آورند
از شاعران بپرس كه در شعر میشود
جر را به حكم قافیه یا جر جر آورند
یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر میشود كه به جوی و جر آورند
در شعر میشود سر و افسر كنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند
گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند
یعنی یكی دو بیت به این شیوه میشود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند
افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند
موسیقی كناری افسار افسر است
از شاعران بپرس كه نیكش درآورند
ایران من قصیده برایت سرودهام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند
بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند
یزدان پاك یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند
این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد كه بر سر در آورند
از نفیرههای سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد كه بر سر در آورند
آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند
این شاخههای سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند
من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا سخره كه از چنبر آورند
اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند
من رآی دادهام به تو و میدهم هنوز
از كاسه چشمهای مرا گر در آورند
ديگر نميگويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيدهام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانكها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيونهاي درجه چهار باشم
بيدست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من ميبريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانهاش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.
من نميدانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم ميگيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم ميشود.
شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شبهاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاسپيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كردهام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همينطور بايد
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كارهام.
سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد ميدانم تختم
يكصد و شصت سانتيمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتادهام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!
من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من ميگريزند
با بهره هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه يك دلال باغباني ميكند
و پسرم ميگويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.
فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شدهام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نميكنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بيمصرف را اسير ميكند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير ميكند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبتهاي گوناگون
و بياختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بيسابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده ميشوم
براي شكنجهاي تازه
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجهاي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتيام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.
میلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت ،آخرین ذخیره خدا بر زمین
مهدی موعود (عج) بر منتظران آن حضرت تهنیت باد
هوشنگ ابتهاج (سايه)
نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان
سوي تو ميدوند هان! اي تو هميشه در ميان
در چمن تو ميچرد آهوي دشت آسمان
گرد سر تو ميپرد باز سپيد كهكشان
هر چه به گرد خويشتن مينگرم در اين چمن
آينه ضمير من جز تو نميدهد نشان
اي گل بوستان سرا از پس پردهها درآ
بوي تو ميكشد مرا وقت سحر به بوستان
اي كه نهان نشستهاي باغ درون هستهاي
هسته فرو شكستهاي كاين همه باغ شد روان
آه كه ميزند برون از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو ميكشد كمان
پيش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
كز نفس تو دم به دم ميشنويم بوي جان
پيش تو جامه در برم نعره زند كه بر دَرم!
آمدنت كه بنگرم، گريه نميدهد امان...
سکوت در دل شبهای تار کافی نیست
برای آمدنش انتظار کافی نیست
میان این همه پاییز زرد و آلوده
یکی دو فصل غریب بهار کافی نیست
هجوم گریه به محض شنیدن اسمش
برای مردم شیعه تبار کافی نیست
برای آمدن او مگر نمی دانی
فقط شکایت از این روزگار کافی نیست
مگر به آب زنیم و به آتش و دریا
که انتظار فرج در کنار کافی نیست